فريد الدين العطار النيسابوري

218

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

تيز چشمى گفت « اى مغرورِ مست * ره تو را تا او هزاران سال هست بر چو تو سر گشته اين ره كى رسد * مور در چَه مانده ، بر مَه كى رسد ؟ » گفت « باكى نيست مىخواهم پريد * تا ازين كارم چه نقش آيد پديد . » سالها مىرفت مست و بىخبر * تا نه قوّت ماندش نه بال و پر عاقبت جان سوخته ، تن در گداز * بى پر و بىبال عاجز مانده باز چون نمىآمد ز خورشيدش خبر * گفت « از خورشيد بگذشتم مگر . » عاقلى گفتش كه « تو بس خفته‌اى * ره نمىبينى كه گامى رفته‌اى وانگهى گويى كزو بگذشته‌ام * زان چنان بىبال و بىپر گشته‌ام . » زين سخن خفّاش بس نا چيز شد * آنچ ازو آن مانده بود ، آن نيز شد از سرِ عجزى به سوىِ آفتاب * كرد حالى از زفانِ جان خطاب گفت « مرغى يافتى بس ديده‌ور * پاره‌اى بِهْ ، دور تر بر شو دگر ! » ديگرى پرسيد ازو ك « اى رهنماى * چون بود گر امر مىآرم به جاى